Tuesday, October 27, 2009
| | 4:01 PMSunday, October 25, 2009
یه کتاب تو سلول بود از مطهری به اسم "مساله شناخت". از عقل و حواس پنجگانه و دریافت درونی (یا یه همچین چیزی!) به عنوان ابزار شناخت نام میبرد که البته دریافت درونی جهت اثبات وجود خدا استفاده میشد. دریافت درونی از نظر من میتواند تحت تاثیر مملوی از توهمات و عقده های درونی و احساسات خوب و بد و کور و بسیاری از چیزهای خوب و بدی باشد که قلبمان را پر کرده است. به همین دلیل برای بسیاری راه مطمئن تر برای شناخت یکدیگر ارتباط و اشتراک افکار و دیدن و تحلیل رفتارهای فردی و اجتماعی یکدیگر است.
روابطی که در لحظه اتفاق می افتند و به سرعت اوج میگیرند شاید حاصل همین دریافت درونی باشند که با تلاقی چشمها گر می گیرند و معمولا سرنوشت جالب توجهی هم ندارند.
بهم میگه که تو اونقدر حرف نمیزنی که بشه شناختت و این مساله باعث سیاه شدن صفحاتی از دفترم میشه که در سیاه کردنش درمانده شده بودم!
"گفتم بگو. سکوت کرد و رفت. و من هنوز گوش میکنم!"
nobody
Saturday, October 24, 2009
| | 5:31 PMTuesday, October 20, 2009
موتور سواری در حال رد شدن، از راننده آدرس میپرسد، تشکر کرده گاز میدهد و از پشت جمعیت مسافران به آرامی رد میشود. از کنار دختر جوان که رد میشود با انگشت باسن دختر را لمس میکند و سپس گاز میدهد. دختر جیغ میکشد و تا بفهمد چه اتفاقی افتاده موتور سوار دور شده است و فقط میتواند با فریاد فحش بدهد. موتور سوار رویش را برگردانده و چشم غره میرود و بیشتر گاز میدهد. جمعیت با تعجب دختر را نگاه میکنند. مادر دختر پس از فهمیدن موضوع او را در آغوش گرفته و لبخند میزند. سوار همین تاکسی میشوند که من هستم. دختر در حال خورد شدن است و مادر با لبخند به او نگاه میکند. نمیدانم کدام یک برای من فجیع تر است، حرکت موتور سوار یا لبخند مادر! انگار که برای مادر دخترک این حرکت عادی شده اما دخترک هنوز با آن کنار نیامده. انگار که باید چند سالی بگذرد و انگشتهای بیشتری باسن دخترک را لمس کنند تا برای او نیز مساله عادی شود! شاید روزی او نیز با لبخندی مساله را فراموش کند.
و من هر روز خورد شدنمان را در خیابانها میبینم. هر روز در هر قدم از خیابان پست شدنمان را و پست تر شدنمان و بی تفاوت گذشتن و "بی خیال بابا!" گفتنها و خوردتر و پست تر شدن!
بچه های خوشگل و مامانی دست در دست پدر و مادر یا بسته ای آدامس و فال حافظ در دست! خیابان گردی میکنند. بچه هایی که باید خورد شدن و خورد کردن، پست شدن و پست کردن را در مدرسه و خیابان بیآموزند. بچه ای که سادیسم لمس باسن دخترها را داشته باشد یا بچه ای که لمس شدن باسنش باید عادی شود!
ما را چه میشود؟
nobody
Monday, October 19, 2009
Saturday, October 17, 2009
به شما مى گویم امروز که اى دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتى است اما من نیز رویایى دارم. من خواب دیده ام خوابى که عمیقاً ریشه در رویاى آمریکایى دارد.
من خواب دیده ام که روزى این ملت به پا مى ایستد و زندگى را با معناى حقیقى این اصل اعتقادى اش آغاز مى کند: «ما این حقیقت را بدیهى مى شماریم که همه انسان ها برابر خلق شده اند.»
من خواب دیده ام که روزى بر تپه هاى گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، مى توانند در کنار برده داران پیشین دور یک میز که میز برادرى است بنشینند.
من خواب دیده ام که روزى ایالت مى سى سى پى که اینک در آتش بى عدالتى و سرکوب شعله ور است به بهشت آزادى و عدالت تبدیل مى شود.
من خواب دیده ام که روزى چهار فرزند من، در کشورى خواهند زیست که در آن نه برمبناى رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیتشان داورى خواهند شد. من امروز خواب دیده ام.
من خواب دیده ام که روزى در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه هایى چون آشتى و الغاى تبعیض به سختى از زبان او شنیده مى شود، آرى آنجا در آلاباما در یک روز واقعى، پسران و دختران کوچک سیاه مى توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز خواب دیده ام.
من خواب دیده ام که روزى هر مغاکى بلندى مى گیرد، هر کپه انباشته اى کوتاه مى شود، زمین هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى کج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشکار مى شود و همه انسان ها او را در کنار خود مى یابند.
این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمى گردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدى و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانى هاى ملال آور ملت خود را به همخونى دل انگیز برادرى تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما مى توانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم نماز گزاریم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادى دفاع کنیم و بدانیم که روزى آزاد خواهیم شد.
و آن روز، روزى است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایى جدید بخوانند:
«تراست کشور من خدایا
مى خوانم این سرود را
تراست این سرزمین محبوب
این دیار آزادى
خاکى که در آن آرمیدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار که در آن از هر کوهى
طنین دراندازد صداى آزادى» و اگر آمریکا مى خواهد کشورى بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد.
پس بگذار که از تپه هاى عظیم نیوهمشیر از کوه هاى پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند آلگانى در پنسیلوانیا، صداى آزادى طنین دراندازد.
بگذار که از صخره هاى برف گرفته کلرادو و از شیب هاى چشم نواز کالیفرنیا صداى آزادى به گوش آید.
نه فقط از آنها که بگذار صداى آزادى از کوه استون در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسى به گوش رسد.
بگذار که از هر تپه و کپه خاکى در مى سى سى پى این صدا به گوش رسد. بگذار که صداى آزادى از دامنه هر کوهى شنیده شود.
و زمانى که این اتفاق افتاد، زمانى که ما گذاشتیم تا آزادى طنین دراندازد، زمانى که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادى و روستایى – و از هر ایالت و شهرى- صداى آزادى شنیده شود آنگاه ما روزى را محقق کرده ایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودى و مسیحى، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دست ها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمى و مذهبى سیاهان را سردهند که: «اینک آزاد! اینک آزاد! خدایا سپاس اى قادر متعادل ما عاقبت آزادیم.»
nobody
Friday, October 16, 2009
نمی دانم بگویم شبیه چه چیزی است، اما انگار شبیه گم کردن چیزی، از دست دادنش، کلافگی مداوم و... می گوید تماس گرفتم تا درباه امروز بپرسم، نگران محسن بودم من وقایع آن روز را شرح می دهم و حتی راهنمایی حقوقی هم از او می گیرم. به حق می گفت که وکیل زبده ای است و قانون را خوب می داند، گریزی به خودش می زند و من انگار نمی دانم، نمی دانم چه باید بگویم دربرابر آنچه در برابر اوست و امیدی که به تجدیدنظر دارد. من فقط اظهار امیدواری می کنم و از تعریف هایی که درباره اش کرده است می گویم و او از تو تعریف می کند و اینکه ناراحت است که همکلامی تو را از دست داده است.
داستان زیبای خفته را که یادت هست، خانم تبریزی شبیه زیبای خفته است، این را به یکی از هم اتاقی ها یا هم سلولی هایش می گویم. می گوید بهتر بود ادبیات می خواندی ، می گویم او زنی 35 ساله پس از گذراندن 13 سال حبس با آن لباس مشکی بلند و موهای مشکی و ابروهای مشکی و چشم های مشکی وقتی در تخت دراز می کشد و در تشک فرو می رود و موهایش دور و بر صورتش را پر می کند، شبیه زیبای خفته عزاداری می شود که آرزوهایش را باد برده است. شب پیش از من آزاد شدم، آرزویم این بود که با او آزاد شوم و او تنها یک شب پیش از من آزاد شد، ساعتی قبل از آزاد شدنش جلوی در اتاق جمع بودیم و من چنان مضطرب و این سنگینی حبس 13 ساله که بر چشم هایم سنگینی می کرد، به نوبت در آغوشش می کشیدند، من نزدیک بود که فراموش شوم که کسی بودن مرا به او گوشزد کرد، در آغوشش جای گرفتم و شانه اش را بوسیدم، مدتی یعنی تنها دو هفته ای می شد که مادرش تنها ملاقات کننده اش مرده بود و او بود و چمدان هایی که در دست های هم اتاقی ها یا هم سلولی ها جابجا می شد. رفتنش را دیدم، پس از 13 سال بیرون رفتنش را دیدم و اشک ها و خنده ها و شکلات هایی که راهرو را پر کرده بود، چهره او هنوز یادم هست، او و بقیه را به خاطر می آورم، دانه به دانه، آمنه را که پنهانی یک لقمه ماکارونی برایم آورده بود و مادر کیفی که با چشم های ضعیفش بافته بود را به من داد. نه همه اما برای خاطر چیزهایی که داده اند که بقیه مثل نازیلا و راشین و سعیده و ساچلی و راز و... آنقدر اسم زیاد است که نمی شود همه را اینجا آورد، لطف عالیه اقدام دوست را در پذیرفتن ما در اتاق و هم غذایی شدن با او و کمک های هر لحظه اش را از یاد بردن بی انصافی است وآرزوی آزادی تک تک آنها حال چه سیاسی و چه غیر سیاسی که خانم تبریزی هم به اتهام مواد آنجا بود و عمرش را و جوانی اش را داده بود. نمی شود از بند 2نسوان و قرنطینه گفت و بعد کبری رحمان پور و شهلا جاهد و کبری نیک پور را از قلم انداخت که هر کدامشان هر روز برای ما منشا خیر و موهبتی بودند، چه از شهلا و خریدهایی که می کرد و چه از کبری رحمان پور و آوردن تلفن برای تماس با خارج از چهاردیواری قرنطینه. نیک پور یا تیمسار خودمان هم با آن صدای زیبا و خواندن شعرهای مهستی و شکیلا و... انگار بخشی از زندگی تو بوده اند، انگار که بخشی از زندگی من هستند که یادم نمی روند ، شاید کمرنگ شوند اما انگار که یادم نمی روند.... خاطره بند عمومی با آن سر و صداها و گاه دعواهای شدید و اغلب دعواهای خفیف و بحث هایی بر سر نان و آب و تکه ای پنیر و... بند جایی است برای نشان دادن خود واقعی انسان، در بند قانون همان قدرت است و دست زدن به کارهایی که اگر چه انسانی نیست اما بسیار به نفع زندانی تمام می شود. بند جای خوبی نیست نباید از آن یک خاطره خوب نوشت که بند برای آنکه دربند است بسیار آزارنده است.
همزاد
Wednesday, October 14, 2009
به ساره که نگاه می کنم فکر می کنم باید بیش از اینها مقاوم بود. ساره را که می بینم، صدایش را که می شنوم با همان لحن مهربان همیشگی و پیگیری های مداوم، فکر می کنم که بالاخره راهی پیدا می شود. همیشه روی سن حساس بوده ام و بیشتر با هم سن و سال های خودم میل به ایجاد رابطه داشتم اما ساره با اینکه 7 سال از من کوچکتر است خیلی چیزها را از او آموخته ام. زیباست با چشم های روشن و پوست سفید و لبخندی که همین چند روز پیش از چهره اش محو شده بود و با اینحال باز سعی می کرد که جواب دهد و هیچ تماسی را بی پاسخ نگذارد که اگر من جای او بودم، نمی دانم، نمی دانم ...صدایش که می لرزید انگار چیزی هم درون من تکان می خورد، گفتم فکر کن به ساره و بعد خودت را جای او بگذار در موقعیتی که اوست و در موقعیتی که تو هستی، راه رفتن بر لبه ای که هر لحظه امکان افتادن هست. تو راه می روی و می دانی احتمال هر چیزی را باید بدهی و همین احتمال هر چیزی تو را می ترساند و باز با همه اینها می دانی که این یک مدار صفر و صد است ،یعنی هر لحظه که احتمال افتادن می دهی ،در همان لحظه می توانی احتمال رهایی و رسیدن به یک مامن را داشته باشی. خیلی ساده و پیچیده است. اگر زیاد درباره اش نمی گویم شاید چون اجازه بازگو کردنش را نگرفته ام. بعدها شاید وقت بیشتری باشد... اما همین احتمالات مداوم می گوید که باید امید داشت که امید برای نومیدان است.
همزاد
Wednesday, October 07, 2009
از کجا باید نوشت، از چه باید نوشت، می خواهم دوباره بنویسم، دوباره نوشتن، از چه باید بنویسم، از که؟ یک روز از دیگران می نوشتم و امروز خود درگیر داستانی که به انتها نمی رسد و یا حتی نمی توانی امیدوار باشی که پایان خوشی برای داستان باشد. نالیدن آنهم در این موقعیت شاید بهانه ای است برای جلب ترحم و حربه ای زشت که خود را مظلوم بنمایانی. نمی دانم از چه بنویسم. بیش از هر چیز باید بگویم سلام/ حال همه ما خوب است/ اما تو باور مکن.
همزاد
Wednesday, September 23, 2009
Friday, August 28, 2009
Sunday, August 23, 2009
پاینده ایران.
nobody
Wednesday, June 10, 2009
لحظات پایانی تا رسیدن به انتخابات دهم و تبلیغات است. بعد از مدت ها تردید و دودلی در انتخاب یکی از دو کاندیدا، بالاخره تصمیم گرفتم که به میرحسین موسوی رای دهم. حال اینکه چرا این تصمیم را گرفته ام را بسیاری از دوستان نقد کرده اند و دلایل متقنی داشته اند که گرچه مصطفی را بحق تر از دیگران برای نقد خویش دیده ام، اما دلایل دوستان دیگر هم قانع کننده بود. با اینهمه این اضطراب در درون من هست که شنبه باز این آقای احمدی نژاد خواهد بود که از صندوق ها بیرون می آید. بدبینانه به قضایا نگاه می کنم و پیش بینی می کنم که امکان ندارد که کسی جز احمدی نژاد انتخاب می شود. چیزی که در این انتخابات موج بی اخلاقی که در جامعه رواج یافته است. حال ماییم و این انتخابات و حوادث بعدی و ... در هر حال امیدوارم که کسی جز احمدی نژاد رئیس جمهور ما باشد.
همزاد
Tuesday, May 26, 2009
می گویم مرددم و این تردید شاید همان چیزی است که در این برهه بیهوده است.
می گوید همین، ما همیشه مرددیم و طرف مقابل با اطمینان رای خود ر ا به نفع احمدی نژآد به صندوق می ریزد.
در سایت ها و وبلاگ ها مدام حرف از انتخابات است و حرف ها و نظرها و ...
چه بد است اما که هزینه هر انتخاب ما را دیگران می دهند و خودمان و باز هم همان داستان است و...
می دانم که رای می دهم که قصدم اصلاح است، حال به کدام گزینه از میان کروبی و موسوی، انتخاب موسوی یک انتخاب سیاسی و مصلحت آمیز است و انتخاب کروبی، جدا از شخص او(که شعارهای قبلی اش را فراموش نکردم و این تضاد و تناقض رفتاری را ) یک انتخاب آرمان گرایانه و براساس خواسته ها
باید بیشتر فکر کرد و میان خواسته و سیاسی بودن انتخاب کرد. در هر حال با تحریم همیشه مخالف بوده و هستم و باز هم رای می دهم.
Tuesday, May 19, 2009
این روزها فقط و فقط انتخابات است و کسی که رای خواهد آورد.
اینجا باز درگیری است و افرادی که مدام می روند و من باز در صدد لابی کردن برای رفتن که مدیر باز شاکی خواهد شد.
تلفن خانه را قطع می کنم و روزنامه را ورق می زنم و زبان می خوانم و بعد پایان نامه و... دیگر تلفن خانه از وقتی که برسم قطع است و من که دیگر باید فکری برای شام بکنم که وقت گیر نباشد و بشود به درس ها رسید که زمانم به سرعت دارد تمام می شود.
نگرانم و اضطراب دارم و دلیلش هم تعلل های خودم است.
همه رسانه ها در خدمت دولت هستند و در این دنیای بی رسانه که یاس نو را تنها یک روز تحمل کرد، نمی دانم به کجا می رسیم و گمانم باز رای همان احمدی نژاد باشد.
همزاد
Saturday, May 16, 2009
پیر که می شوی میل به زندگی چنان افزون می شود که پدر از حسرت روزهای گذشته و عمر قدیمی ها بگوید و اینکه در گذشته مردم چقدر عمرشان بیشتر بود و مادر در عبور از خیابان به دستم چنگ بزندو خودش را پشتم پنهان کند.
وقتی که اختلاف سنی ات با پدر و مادرت بالا باشد هر روز احتمال این می رود که تلفن بزنی و کسی گوشی تلفن را برندارد و وقتی هم که بردارد باز حرفی نباشد که حالت خوب است و باز و باز این اضطراب مداوم از مرگ.
نه من که به چیزی فراتر از همینجا باور ندارم برایم سخت است که مرگ را ساده بپذیرم و ساده هضمش کنم و ساده ببینمش و به انتظار دیدار دوباره بنشینم که وقتی کسی مرد برای من یعنی که تمام شد و این تمام شدن بدترین چیزی است که می تواند باشد.
باز هم سر کار درگیر هستیم و این درگیری تا همکار بغلی که مدام از حرف های مدیر شاکی می شود و می گوید من هم مثل خانم فلان ( که من باشم) هستم و من قبل تر آمده بودم و خوشم نمی آید که دست کم گرفته شوم و.. من فقط سرم درد می کند، چشم هایم درد می کند و حوصله خودش و حرف هایش را ندارم که مدام حول محور خودش و آقایش و ... می گردد.
اوضاع روز به روز بیشتر به هم می پیچد و بعد ما که این وسط مانده ایم و کارهایی که روز به روز می خوابد و همه دارند می روند و حالا مدیر نمی تواند بگوید چرافقط تو، چرا فقط تویی که اینهمه اصرار به رفتن داری.
باید از همان ابتدا رفت پیش از آنکه حضورت اسبابی باشد برای دیگران.
از خیابان که رد می شویم محکم دستم را نگه می دارد، من حجم ترسش را از فشار دستش تشخیص می دهم و سعی می کنم که بگویم ایرادی ندارد و همه چیز خوب پیش می رود و عادی است که ماشین ها بی توجه به تو و حضورت رانندگی کنند. گاه فکر می کنم چقدر چیزهایی غیرعادی هست که برای ما دیگر عادی شده است.
همزاد
Wednesday, May 13, 2009
این روز ها مدام درگیری است و دعوا و فحش دادن.
دیروز مدیر به زمین و زمان فحش می داد، آقا مملکت را گرفته اید و این یکی هم رویش( عین کلام این بود به مملکت شاشیده اید این یکی هم رویش و بعد بیشتر و بیشتر...)
باز دعوا شده بود، روز قبل با یک مدیر دیگر و قبل تر با بقیه به صورتی که همه رفتن را ترجیح می دادند به کار کردن با آدمی که به قول مدیر هیچ مختصاتی نداشت.
گفتم این روزها درگیرم. محسن عمل کرده است و خانه مادرش استراحت روزهای پس از عمل را دارد، استاد پایان نامه ام مرداد قرار است که سفر خارج از کشور داشته باشد و باید پایان نامه را تحویل بدهم و این کلاس زبان و آمدن مادرم و دعواهای سر کار و...
سرم شلوغ است و فرصت کمی مثل امروز پیش می آید که بنویسم.
مقاله نوشین احمدی خراسانی را خواندم گویا جنبش زنان هم می خواهد این دوره رای بدهد هر چند که کاندیدایش مشخص نبود.
تحکیم هم تاکتیک تحریم را کنار گذاشته کلن انتخابات قبل نشان داد که این تاکتیک هیچ فایده ای جز ضرر رساندن نداشته است که بیهوده فکر میکنیم که دیگران حتی به رای ندادن ما فکر می کنند.
همزاد
Wednesday, May 06, 2009
نیاز به یک کلمه دارم
کلمهای که
مرااز روی زمین بردارد.
من مثل ساعتی مریضم
و
به دقت درد میکشم.
شهرام شيدايي
Saturday, May 02, 2009
دل آرا جانم الآن از همه جا بوی پیروزی می آید . یکبار دیگر به دشمن فهماندیم همه چیز را . دشمن ما البته خیلی نفهم است اینهمه ما میمیریم تا چیز بفهمد یا نمی فهمد یا زود یادش میرود . اگر خرفت نبود که دشمن ما نمیشد الآن کلی هم رفیق بودیم عین حزب الله . دشمن ما بیشعور است فکر میکند اگر سازمان ملل برای تو بیانیه بدهد اینها نمیکنند کاری را که خصوصاً الآن و دم انتخابات برای گفتن خیلی چیزها بما باید کرد . آخر سیب زمینی زیاد حرف زدن بلد نیست اینها روشهای بهتری دارند . جمهوری اسلامی الآن مثل کوه جلوی دشمن ایستاد که خاک بر سر فکر میکند ما باید زنده بمانیم . با مرگ تو قطعنامه دان دشمن حداقل از سه جا پاره شد باور کن . ببین که اینهمه قهرمانی تو و اینهمه برای ما پیروزی آوردی ولی نمیتوانیم تحویلت بگیریم چون فلسطینی نیستی خدائیش خیلی باحاله !
باور کن هرچه بخواهم بیشتر برای تو حرف بزنم حالم از خودم بیشتر بهم میخورد . یکجای کار هم که خواستم خفه نشوم نشد . ما خفه که نباشیم یا حال یک عده ای بهم میخورد یا خودمان . پارسال که نوآوری بود خفقان شکوفا شد امسال داریم الگوی مصرفش را اصلاح میکنیم . راستی آخرین تابلویت را بعد از مرگ کشیدی میدانستی اینرا ؟ روی تابلو نوجوانی است که هزار دفعه معنی دارتر از ژکوند لبخند میزند و لابد دویست سال باید طول بکشد تا بشر بفهمد معنی این لبخند را . اینکه پشت تار و پود تابلوی تو چه ها هست بماند …
Wednesday, April 29, 2009
همیشه اوضاع همان جور که تو میخواهی پیش نمی رود.
تنها راه چاره حرف زدن با دوستانی است که آرامت می کنند و خندیدن به دنیا و آسمان و بارانی که تند می بارد.
باران تند می بارد و من از اتوبوس پیاده می شوم و زیر باران رفتن و ژاکت را درآوردن و خیس شدن و...
بی هیچ منطقی زندگی شاید زیباست و ...
مصاحبه ابراهیم نبوی با اعتماد را دو روز پیش خواندم - گیرتان آمد حتما بخوانید بخصوص حرف هایش درباره الهام و فاطمه رجبی..








