پاینده
کافه پاینده
آسوده خاطر و آرام... پاینده و پایدار...


Wednesday, June 10, 2009

اخلاق انتخاباتی
لحظات پایانی تا رسیدن به انتخابات دهم و تبلیغات است. بعد از مدت ها تردید و دودلی در انتخاب یکی از دو کاندیدا، بالاخره تصمیم گرفتم که به میرحسین موسوی رای دهم. حال اینکه چرا این تصمیم را گرفته ام را بسیاری از دوستان نقد کرده اند و دلایل متقنی داشته اند که گرچه مصطفی را بحق تر از دیگران برای نقد خویش دیده ام، اما دلایل دوستان دیگر هم قانع کننده بود. با اینهمه این اضطراب در درون من هست که شنبه باز این آقای احمدی نژاد خواهد بود که از صندوق ها بیرون می آید. بدبینانه به قضایا نگاه می کنم و پیش بینی می کنم که امکان ندارد که کسی جز احمدی نژاد انتخاب می شود. چیزی که در این انتخابات اما از بین رفتن شاید همان تقدس نظامی بود که 30 سال در مقدس جلوه دادنش کوشیده بودند و این موج بی اخلاقی که در جامعه رواج یافته است. حال ماییم و این انتخابات و حوادث بعدی و سرکوب و یاس و... در هر حال امیدوارم که کسی جز احمدی نژاد رئیس جمهور ما باشد.

همزاد
| |   9:43 AM

Tuesday, May 26, 2009

انتخابات
می گویم مرددم و این تردید شاید همان چیزی است که در این برهه بیهوده است.
می گوید همین، ما همیشه مرددیم و طرف مقابل با اطمینان رای خود ر ا به نفع احمدی نژآد به صندوق می ریزد.
در سایت ها و وبلاگ ها مدام حرف از انتخابات است و حرف ها و نظرها و ...
چه بد است اما که هزینه هر انتخاب ما را دیگران می دهند و خودمان و باز هم همان داستان است و...
می دانم که رای می دهم که قصدم اصلاح است، حال به کدام گزینه از میان کروبی و موسوی، انتخاب موسوی یک انتخاب سیاسی و مصلحت آمیز است و انتخاب کروبی، جدا از شخص او(که شعارهای قبلی اش را فراموش نکردم و این تضاد و تناقض رفتاری را ) یک انتخاب آرمان گرایانه و براساس خواسته ها
باید بیشتر فکر کرد و میان خواسته و سیاسی بودن انتخاب کرد. در هر حال با تحریم همیشه مخالف بوده و هستم و باز هم رای می دهم.
| |   8:01 AM

Tuesday, May 19, 2009

انتخابات
این روزها فقط و فقط انتخابات است و کسی که رای خواهد آورد.
اینجا باز درگیری است و افرادی که مدام می روند و من باز در صدد لابی کردن برای رفتن که مدیر باز شاکی خواهد شد.
تلفن خانه را قطع می کنم و روزنامه را ورق می زنم و زبان می خوانم و بعد پایان نامه و... دیگر تلفن خانه از وقتی که برسم قطع است و من که دیگر باید فکری برای شام بکنم که وقت گیر نباشد و بشود به درس ها رسید که زمانم به سرعت دارد تمام می شود.
نگرانم و اضطراب دارم و دلیلش هم تعلل های خودم است.
همه رسانه ها در خدمت دولت هستند و در این دنیای بی رسانه که یاس نو را تنها یک روز تحمل کرد، نمی دانم به کجا می رسیم و گمانم باز رای همان احمدی نژاد باشد.

همزاد
| |   8:10 AM

Saturday, May 16, 2009

عادت
پیر که می شوی میل به زندگی چنان افزون می شود که پدر از حسرت روزهای گذشته و عمر قدیمی ها بگوید و اینکه در گذشته مردم چقدر عمرشان بیشتر بود و مادر در عبور از خیابان به دستم چنگ بزندو خودش را پشتم پنهان کند.
وقتی که اختلاف سنی ات با پدر و مادرت بالا باشد هر روز احتمال این می رود که تلفن بزنی و کسی گوشی تلفن را برندارد و وقتی هم که بردارد باز حرفی نباشد که حالت خوب است و باز و باز این اضطراب مداوم از مرگ.
نه من که به چیزی فراتر از همینجا باور ندارم برایم سخت است که مرگ را ساده بپذیرم و ساده هضمش کنم و ساده ببینمش و به انتظار دیدار دوباره بنشینم که وقتی کسی مرد برای من یعنی که تمام شد و این تمام شدن بدترین چیزی است که می تواند باشد.
باز هم سر کار درگیر هستیم و این درگیری تا همکار بغلی که مدام از حرف های مدیر شاکی می شود و می گوید من هم مثل خانم فلان ( که من باشم) هستم و من قبل تر آمده بودم و خوشم نمی آید که دست کم گرفته شوم و.. من فقط سرم درد می کند، چشم هایم درد می کند و حوصله خودش و حرف هایش را ندارم که مدام حول محور خودش و آقایش و ... می گردد.
اوضاع روز به روز بیشتر به هم می پیچد و بعد ما که این وسط مانده ایم و کارهایی که روز به روز می خوابد و همه دارند می روند و حالا مدیر نمی تواند بگوید چرافقط تو، چرا فقط تویی که اینهمه اصرار به رفتن داری.
باید از همان ابتدا رفت پیش از آنکه حضورت اسبابی باشد برای دیگران.
از خیابان که رد می شویم محکم دستم را نگه می دارد، من حجم ترسش را از فشار دستش تشخیص می دهم و سعی می کنم که بگویم ایرادی ندارد و همه چیز خوب پیش می رود و عادی است که ماشین ها بی توجه به تو و حضورت رانندگی کنند. گاه فکر می کنم چقدر چیزهایی غیرعادی هست که برای ما دیگر عادی شده است.

همزاد
| |   3:05 PM

Wednesday, May 13, 2009

مشغله
این روز ها مدام درگیری است و دعوا و فحش دادن.
دیروز مدیر به زمین و زمان فحش می داد، آقا مملکت را گرفته اید و این یکی هم رویش( عین کلام این بود به مملکت شاشیده اید این یکی هم رویش و بعد بیشتر و بیشتر...)
باز دعوا شده بود، روز قبل با یک مدیر دیگر و قبل تر با بقیه به صورتی که همه رفتن را ترجیح می دادند به کار کردن با آدمی که به قول مدیر هیچ مختصاتی نداشت.
گفتم این روزها درگیرم. محسن عمل کرده است و خانه مادرش استراحت روزهای پس از عمل را دارد، استاد پایان نامه ام مرداد قرار است که سفر خارج از کشور داشته باشد و باید پایان نامه را تحویل بدهم و این کلاس زبان و آمدن مادرم و دعواهای سر کار و...
سرم شلوغ است و فرصت کمی مثل امروز پیش می آید که بنویسم.
مقاله نوشین احمدی خراسانی را خواندم گویا جنبش زنان هم می خواهد این دوره رای بدهد هر چند که کاندیدایش مشخص نبود.
تحکیم هم تاکتیک تحریم را کنار گذاشته کلن انتخابات قبل نشان داد که این تاکتیک هیچ فایده ای جز ضرر رساندن نداشته است که بیهوده فکر میکنیم که دیگران حتی به رای ندادن ما فکر می کنند.

همزاد
| |   8:37 AM

Wednesday, May 06, 2009


نیاز به یک کلمه دارم
کلمه‌ای که
مرااز روی زمین بردارد.
من مثل ساعتی مریضم
و
به دقت درد می‌کشم.
شهرام شيدايي
| |   9:30 AM

Saturday, May 02, 2009

دل آرا اعدام شد

دل آرا دارابی اعدام شد.

بی اطلاع وکیل و خانواده و این شوک که از خواندن خبر دچارش شده ام و ...

لینک خبر در بالاترین
مطلبی هم در وب سایت ابراهیم نبوی پیدا کردم که شاید شاید همان بود که باید می گفتیم.
دل آرا جانم ببخش که از نوجوانان غزه نیستی و نمیتوانیم عزادارت باشیم . ببخش که بجای نارنجک ساختن نقاشی میکشیدی و نمیتوانیم بهت بگوئیم هنرمند . ببخش که فلسطینی نیستی و رهبر ما عزای عمومی نمیدهد تا برویم در خیابانها به سر و کله مان بزنیم . ببخش که از تخم و ترکه عماد مغنیه نیستی تا اینجا میدان بنامت بشود . ببخش که رئیس جمهور ما ایرانیها را نمی شناسد تا وقتی میرود ژنو در ازاء آنهمه حقارت لااقل از حقوق تو دفاع شده باشد . ببخش که چفیه نداری تا تیتر و عکس اول فارس باشی . ببخش که اصلاً مهم نیستی همانطور که ما انگار بخشیده ایم اینرا . ببخش که ایرانی هستی کما اینکه خدا هم انگار بخشیده ایرانی بودن ما را …

دل آرا جانم الآن از همه جا بوی پیروزی می آید . یکبار دیگر به دشمن فهماندیم همه چیز را . دشمن ما البته خیلی نفهم است اینهمه ما میمیریم تا چیز بفهمد یا نمی فهمد یا زود یادش میرود . اگر خرفت نبود که دشمن ما نمیشد الآن کلی هم رفیق بودیم عین حزب الله . دشمن ما بیشعور است فکر میکند اگر سازمان ملل برای تو بیانیه بدهد اینها نمیکنند کاری را که خصوصاً الآن و دم انتخابات برای گفتن خیلی چیزها بما باید کرد . آخر سیب زمینی زیاد حرف زدن بلد نیست اینها روشهای بهتری دارند . جمهوری اسلامی الآن مثل کوه جلوی دشمن ایستاد که خاک بر سر فکر میکند ما باید زنده بمانیم . با مرگ تو قطعنامه دان دشمن حداقل از سه جا پاره شد باور کن . ببین که اینهمه قهرمانی تو و اینهمه برای ما پیروزی آوردی ولی نمیتوانیم تحویلت بگیریم چون فلسطینی نیستی خدائیش خیلی باحاله !

باور کن هرچه بخواهم بیشتر برای تو حرف بزنم حالم از خودم بیشتر بهم میخورد . یکجای کار هم که خواستم خفه نشوم نشد . ما خفه که نباشیم یا حال یک عده ای بهم میخورد یا خودمان . پارسال که نوآوری بود خفقان شکوفا شد امسال داریم الگوی مصرفش را اصلاح میکنیم . راستی آخرین تابلویت را بعد از مرگ کشیدی میدانستی اینرا ؟ روی تابلو نوجوانی است که هزار دفعه معنی دارتر از ژکوند لبخند میزند و لابد دویست سال باید طول بکشد تا بشر بفهمد معنی این لبخند را . اینکه پشت تار و پود تابلوی تو چه ها هست بماند …

| |   10:03 AM

Wednesday, April 29, 2009


همیشه اوضاع همان جور که تو میخواهی پیش نمی رود.
تنها راه چاره حرف زدن با دوستانی است که آرامت می کنند و خندیدن به دنیا و آسمان و بارانی که تند می بارد.
باران تند می بارد و من از اتوبوس پیاده می شوم و زیر باران رفتن و ژاکت را درآوردن و خیس شدن و...
بی هیچ منطقی زندگی شاید زیباست و ...
مصاحبه ابراهیم نبوی با اعتماد را دو روز پیش خواندم - گیرتان آمد حتما بخوانید بخصوص حرف هایش درباره الهام و فاطمه رجبی..
| |   8:20 AM

Wednesday, April 22, 2009

از جشنواره تا ...
باز دوباره در آستانه اخراج شدن قرار گرفته ام.
گفتند تا شنبه معلوم می شود و همه سرها پایین بود و اینکه تلاششان را کرده اند. من بغض کرده بودم - نمی خواستم اینطور باشد اما گفتم این دفعه دوم است، یکبار دیگر هم مدیریت عوض شد و من به سیاست های جدید نمی خوردم- نمی شد که حرف نزنم- نمی شد که خودم نباشم و با هر مدیری یکی دیگر شوم- نمی شود که اخراج نشوم- همه اینها در یک دایره به هم پیوسته است و من باز دچارش شدم و این بغض که می ترسم وقتی باز برگردم و وسایل را جمع کنم بترکد از اینکه همه چیز از دست رفته است و همان اندک امیدی که به تغییر اوضاع داشتم هم...
گفتند شاید اینطور نباشد، زیاد باور نمی کنم شاید هم حق با آنها باشد و این عزاداری قبل از مرگ است، هر چند که پیشتر مرده باشی.
گفت شنبه یادت نرود ساعت 9 قرار است از تو تقدیر شود و جایزه برای یکسالی که کار کرده ای و در جشنواره برگزیده شده ای.

همزاد
| |   6:28 PM

Tuesday, April 21, 2009


صبح دیرتر می رسم. پیاده تا انقلاب و بعد چهارراه ولیعصر و بعد میدان ولیعصر و بعد... مرد می گوید سر خیابان اول . تا داخل خیابان می رویم و مقصود اما همان سر خیابان است که سوار تاکسی می شوم.
از آسمان حرف هست تا کهکشان و جای هر یک که شاید هیچ نیست، به بازی کردن با دیگری و بعد بازیگر خوبی بودن و بازی برابر و باز نقطه ای از کهکشان که منم اگر باشم که حتی اینهم نیستم.
محور که از خود بیرون بیاید و کشیده شود همینطور به بالا می بینی که دیگر اثری از من نیست، من نیستم. باز نزدیکتر می شوم که نقطه ای باشم در گردش که ندیدنم سخت برایم دشوار است.
در خیابان همه را از بالاتر و نقطه می بینم و بعد همه کوچک می شوند اما سر کار که می آیم باز بی حوصله ام و بغض کرده و خانه که می رسم فقط گریه می کنم.
همه در حال بالا و پایین رفتن از بالا به پایین از زمین به آسمان و از آسمان به زمین.برای اینکه باشم ، حتی بی حوصله شوم که سرم را در بالش فرو کنم که صبح موهایم سیخ شده باشد و باز حتی خندیدن...
می گوید در تهران همه دلگیرند ،همه افسرده و خموده و بعد باز گسترش می دهد تا به ایران برسد و... چاره اما معلوم نیست که امید بستن به چیزی جز خود را هم محتوم به ناامیدی می داند....

همزاد
| |   2:25 PM

Wednesday, April 15, 2009


گفتم بدم می آید، بیش از همه چیز از موقعیتی کنونی ام بدم می آید.
دروغ می گویم، روز و شب دروغ می گویم و فردا دیر از خواب بیدار می شوم که صفحه آنقدر پردروغ است که اضافه کردن یک دروغ دیگر دیر نمی شود.
می گویم آدم بدی هستم و من دروغ می گویم، می خواهم او تکذیب کند و بگوید که مجبوری و او اینکار را می کند و می گوید از خودت ناراحت نباش، به شرایط اشاره می کند و.. من چرا پس خوشحال نمی شوم از اینکه تبرئه شده ام.
به همکارم می گویم صادقانه که نگاه کنی همه ما در رسیدن به این وضعیت مقصریم انتقادها به جایی نمی رسد تا ما..
دست های من به اندازه دست های تو سرخ است و فیلم ها را نگاه می کنیم، دیدار احمدی نژآد در علم و صنعت و پلاکاردی که نوشته است: احسان را آزاد کنید.

همزاد
| |   4:14 PM

Sunday, April 12, 2009

هیجان مصنوعی و طبیعی
فرصتی پیش آمد تا شهربازی برویم.
دوازده نه سیزده نفر بودیم که به گفته ی برخی می شود گفت دوازده + یک.
نوبادی بود و تنسی و میهن و م.آ و خواهرش و دخترخاله تنسی و دوست او و...
حالا سیزده نفر می شدیم که بقیه را می شد گفت که موقر بود و عطار و خواهرانش و علی.پ .و...
همه اش خندیده بودیم و دور زدن و چرخیدن و جیغ زدن و بلند شدن و سر وته شدن و سرازیر شدن و پریدن و پرت شدن و.. م.آ می گوید اما این هیجان یک هیجان مصنوعی است چرا که تو با اطمینان اینکه اتفاقی نمی افتد پیش می روی.
هر چه باشد مصنوعی یا طبیعی می شود گفت که روز خوبی بود همه راضی بودیم و پایین که آمدیم همه خاطره خوشی داشتند از آن روزی که جز جیغ زدن و خندیدن نداشت.
اینها حالا به یک کنار و این اتفاق جدید در دانشگاه بابل که باز تحصن و باز دستگیری و...
ترس همیشه هست من می ترسم و این هیجان واقعی است، این ترس واقعی است و من فقط می ترسم که نکند جوابها نداده بماند، اما حتی می ترسم این را بگویم.

اخبار جدید درباره تحولات و حوادث دانشگاه بابل را از این وبلاگ بخوانید.

همزاد
| |   9:02 AM

Monday, April 06, 2009

جمال
از دیروز می خواستم تماس بگیرم اما نشده بود.
خواستم هم حال خودش را بپرسم و هم از مراسم تشییع که جمال بالاخره چه شد؟
دیروز با حنا حرف می زدم گفت چه خبر از جمال؟ گفتم از جمال دیگر خبری نیست.
باز اتفاق می افتد. باز اتفاق می افتد که تلفن بزنم بیمارستان و بگویند که یک ساعت پیش مرد. باز اتفاق می افتد که روی زمین پخش شوم و گریه کنم و گریه کنم... خبری نبود، از آنکه مرده است خبری نیست. آقای حلاجی می گوید ( اضافه کنم که گرفته و غمگین بود) که اینجا دیگر خبری نیست.
خواسته بودم در عید برای آرزوی سلامتیش بنویسم نشد خواستم بنویسم که مرد باز نشد امروز که دیگر نمی دانم از او چه مانده است می نویسم که نه واقعا خبری نیست جز همان روزهای همیشگی فقط کسی از این میان کم شده است.

همزاد
| |   8:32 AM

Sunday, April 05, 2009

روز اول کار
از همان روز اول که آمدم قصدم رفتن بود و همین شد که اولین کار دیدن مدیر مربوطه بود و گفتن اینکه ترجیحم این است که کار دیگری در جای دیگری را تجربه کنم. محیط جدید را پیشنهاد دادم که قبول نکرد و توصیه که کار پیشنهادی من چندان مقبول نیست و دورادور هر چیز زیباست.
درباره کار حرف زد و اینکه بهتر است زیاد اعتراض نکنم و حرف ها کمتر باشد که به ایجاد موج متهم می شوم و اخراجی که پیامد خوبی برایم نخواهد داشت. گفت تو یک کارمندی یک کارمند ساده و بهتر است حاشیه را رها کنی که همیشه کوچکترها بدترین ضربه ها را می خورند.
درست می گفت و من این را می دانستم، این چندمین نفر بود که این را می گفت و من می فهمیدم که برای حفظ موقعیت خودم این را می گویند.
فاطمه از دور نگاه می کند برایش یک بوسه می فرستم که می خندد، با هم می خندیم به زمین و زمان و به مدیر بزرگ که ما را به سخره گرفته است، اسم می گذاریم و می خندیم، می گویند که بهتر است به جاهای دیگر هم سر بزنم که ماندن در یک جا ممکن است به ضررم تمام شود.
روز اول کاری من در 15 فروردین هم اینگونه تمام شد. فکر می کردم که بروم باید برگردم. مدیر بزرگ آمد و سلامی و تبریک نوروز- بین راه پله ها می بینمش - پشتش به من است منهم به رو نمی آورم و بالا می آیم. کدامیک از ما اما مقصر است- هر کدام به جناحی تعلق داریم اما تفاوت ما فقط در این است که او از این راه نان می خورد و من نانم آجر می شود.

همزاد
| |   3:10 PM
نوروز
بالاخره عید و تعطیلات نوروزی تمام شد- فیلم دیدن، کتاب خواندن، دیدار دوستان ،خانواده، دندان درد و.. چیزهایی بود که نوروز امسال برایم اتفاق افتاد.
Reader، Milk، Before the rain ، Math point، معلم پیانو، سرگذشت عجیب بنجامین باتن و چند فیلم دیگر + سینما رفتن و دیدن فیلم وقتی خواب بودیم بیضایی و بیست کاهانی سهم من از هنر در نوروز بود. بیش از همه Before the rain را دوست داشتم . سرگذشت جنگ های داخلی در آلبانی بود و تقسیم روستا به واسطه مذهب و درگیری ها و عشق قربانی بود چه برای مرد و چه زن که هر دو به دست خویشان خود کشته شدند، دشمن خود بودند ودیگری را دشمن می دانستند.
شاهرود و کوه رفتن با دوستان از برنامه های دیگری بود که علیرغم دردسرها انجام شد و بعد ماند بازدیدهای نوروزی و رفتن به خانه دوستان چه در شاهرود و چه در تهران..
دندان درد بود و بیدار ماندن و راه رفتن و دست بر دهان و آب و نمک و بریدگی زبان و امروز این چرک دهان و باز نشدن و سخت غذا خوردن و... هنوز آثار نوروز در این زمینه باقی است. شب ها دوستان را بی خواب کردن که دندانم درد می کند و راه حل ها که کنترل کنم، که مهربان باشم و من گفتم که مهربان نمی توانم بود با دندانی که جز درد برایم حاصلی نداشت.
همزاد
| |   1:27 PM

Thursday, April 02, 2009

Happy birthday to you
برای تنسی و یله!
| |   6:43 PM

Monday, March 30, 2009

باز هم نکبت!

رفتم سرکوچه آشغال بزارم. دوتا زن جوون نشسته بودن سر کوچه و یکیشون تو بغل اون یکی زار میزد و ناله میکرد که: "همه‌ی زندگیش دروغه، همش حقه بازیه، همش...."

هفته‌ی پیش بود که یه تازه عروس شکایت میکرد از اینکه "مرد"ش! بهش اهمیت نمیده، جلوی بقیه توهین آمیز حرف میزنه، هنوز بچه‌است، چند روز خوبه بعد یهو قاطی میکنه، داد و بیداد میکنه و فریاد میزنه.

به اطرافم که نگاه میکنم "مرد"هایی رو میبینم که برای نخوردن انگ "زن ذلیل"ی، زن خود را ذلیل میکنند! نمیفهمند که بین زن ذلیلی و ذلیل کردن زن حد وسطی هم وجود داره و برای همین هیچ وقت نمیتونن لذت درک عشق یک زن رو درک کنند. فقط تخلیه‌ی حیوان واری که بعد چند هفته که از این به اصطلاح ازدواج میگذره پسر به "مرد" تبدیل میشه و دختر به لهیده زنی شبهه انسان که هنوز نفس میکشه و تبدیل به زن زندگی شده (دارم بالا میارم!!). میدونم که همین نوشته نیز برای بسیاری از "مرد"ها "زن ذلیل نامه"ای به حساب میاد که مایه‌ی شرمساری "مرد"هاست.

یه آهنگ رپ شنیدم به اسم "ما مرد نیستیم":

". . .
تو بوی زمین سوختمون رو میدی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یکم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش . . ."


(عصبانی هستم که مینویسم، اگه دری وری مینویسم شرمنده!)
nobody
| |   11:01 PM

Sunday, March 29, 2009

بيکاري!
وقتي هيچ کاري براي انجام دادن نداري و اينترنت هم نداري و حتي کتابي براي خوندن، چيکار ميشه کرد؟ شايد همينکاري که من ميکنم، word رو باز ميکنم و مينويسم. حالا از چي؟ اااه! لعنت بر اين سوال مزخرف! چه اهميتي داره که از چي؟ ميتوني از انتخابات بنويسي تا باز هم کمي احساس کني که به اندازه ي نسبت 1 به 70 ميليون مهم هستي! تا باز هم فک بزني سر اينکه راي بديد تا اون کسي که به خواسته هاي شما نزديکتره روي اون صندلي لعنتي بتمرگه! نه هر چوپون دروغگويي که حتي رغبت ديدن چهره ي کريهش رو هم نداريم! خاتمي رفت که رفت، اصلا فرض کن که مرد! يعني تو اين مملکت کوفتي هيچکي پيدا نميشه که بشه به عنوان پرچمدار اصلاحات علمش کرد؟! من انتظار برگزاري رفراندوم يا برقراري دموکراسي کامل رو از اون آدم ندارم اما کسي نيست که بتونه وقتي انساني رو در زندان زير شکنجه ميکشن لا اقل نامي از اون ببره تا مردم اسمش رو بشنون و بفهمن که يکي مرده؟! کسي که به دليل وبلاگ نويسي "برانداز" خوانده شد و در سياه چاله هاي زهاکي کشته شد؟ يا حتي از اون هم کمتر، فقط بتونه مثل يک انسان حرف بزنه و نه مثل يک "گاو گند چاله دهان"؟!!
يا ميتوني اصلا به چيز ديگري فکر کني، چيز ديگري بنويسي. مثلا از فيلمي که آخرين بار ديدي. جديدا از اين فيلمهاي teenager ي زياد ميبينم! مسخره است؟ آره ميدونم سطح پايينه. يه مشت دختر و پسر لوس ماماني که بزرگترين دغدغه هاشون مهموني آخر هفتست و اينکه چطور روابطشون رو با هم شکل بدن و فکرشون بجز سکس و عشق و خوشگذروني چيز ديگري نيست. نه از جنگ و خون چيزي ميدونن و نه از ديکتاتوري و فاشيسم ديني و تعصبات مزخرف مذهبي و جامعه ي نکبت ديني! راستش اين فيلمها رو که ميبينم افسردگي ميگيرم! با يکي حرف ميزدم که خيلي مسلمونه! ميگفت: يعني تو حتي خدا رو هم قبول نداري؟ گفتم: چه اهميتي داره؟ ترجيح ميدم به زمين فکر کنم نه به آسمون! گفت: من نميتونم کسي رو که خدا رو قبول نداره درک کنم يا باهاش کنار بيام. آخرش گفتم: لعنت به اون خدايي که رابطه ي انسان-انسان به خاطرش سست و خراب ميشه. انسان ديندار و بي دين. انسان پاک و نجس. انسان مسلمان و يهودي. لعنت به خداتون و کتابتون و دينتون و بهشتتون!
و باز هم داغ ميکني و سعي ميکني به چيز ديگري فکر کني. شايد اصلا بهتر بود از خودمون مينوشتم. دلم براي شاهرود و خوابگاه فروغي با آهنگ Dido يا sade و ماکاراني و شلم و باروني که به پنجره ميخورد تنگ شده. تختم جلوي پنجره بود و من طبقه ي بالاي تخت ميخوابيدم و تمام خيابون فروغي رو جلوم ميديدم. سيم برقي که وسط جدول وسط خيابون زير بارون جرقه ميزد و چراغهاي رنگي رو روشن و خاموش ميکرد. حيف شد فارغ التحصيل شدم! زود تموم شد. بعد از هشت سال باز هم زود بود براي تموم شدن! و ياد انسانهاي مزخرفي ميافتم که زندگي رو برام تنگ کرده بودن و وقتي پام رو از سردر کوفتي اون به اصطلاح دانشگاه اونهم صنعتي تو ميذاشتم انگار که 1000 کيلو بار رو ميذاشتن رو کولم و تا از اون خراب شده بيام بيرون و سعي کنم که جلوي خودم رو بگيرم تا يه صندلي تو سر صادقي خورد نکنم (بارها تو ذهنم اين کار رو کردم!) اين بار روي دوشم ميمونه. و ميام بيرون و دوباره يه نفس راحت ميکشم و ميرم به طرف فروغي. و دوباره روز رو با م.آ و يله و همزاد و حنا و بقيه بودم تا کمي بيشتر احساس زنده بودن داشته باشم. با کساني که کم کم دور شدن و عوض شدن و موندن و رفتن ولي هنوز هستن براي احساس بيشتر زندگي و زنده بودن.
دلتنگ ميشي و ميري تو خودت و به اين فکر ميکني که شايد بشه از چيزهاي جديدتر هم نوشت. از چي؟ نميدونم! نميدونم از چي بنويسم!!!
nobody
| |   12:28 PM

Wednesday, March 25, 2009

tabrik
سلام
پست زیر را یله از راه دور و با فونت انگلیسی برای دوستان میل کرده بود.
از او برای انتشار در این جا اجازه گرفتم و او با کمال لطف اجازه داد در تغییر ندادن فونت حروف به فارسی تعمد داشتم،.
سال نو را به او تبریک می گویم
با سپاس
salam bacheha,

sale no mobarak .

omidvaram sale khubi hamamun dashte bashim.

harchi bashe forsate khubie baraye neveshtan. rastesh hal o havaye eid inja nist. yani baraye man o baraye ma nist.. na inke geleii bashe ama nist omidvaram shoma ama eine zamane bachegi koli hal konin o shad bashin.

rastesh emrooz be in fekr mikardam ke har rooz man doortar misham az chizaii. mohsen rast mige darbare naneveshtan. kasi neminevise. hame door shodan az un dowran man ama kheili bishtar. ino migam ta shoma bedunin dar man chi migzare.

har adami aval be daghdaghehaye avalesh fekr mikone (basic needs) badesh ham be chizaye dige. alan man masalan majale mikhunam to train o savare utooboos ke hastam, umadam khune sai mikonam loghataii o ke nemidunam az dictionary peida konam. badesh ham be pishraft dar karam fekr konam. course begzarunam. sare kar khub basham o mofid basham. darbare system e siasi o eghtesadi e inja bekhunam o agar ham vaght mund chand khati az maghale "aramesh e doostdar" o bekhunam.

mikham begam ta shoma bedunin salhaye aval e mohajerat be shekl migzare. daghdagheha avaz mishe. momkene 1 saat be in fekr konam ke "home loan" gereftan che natayeji khahad dasht o az injur chiza.

adam kam kam door mishe. na inke be fekr e iran nabashe ama 1 chizaii sathi mishe. man har rooz dastekam 20 min gooya news mikhunam chand bar dar rooz ama mesle ghabl nemitunam beshinam tamame maghale ganji o riz be riz bekhunam.

inaro migam na inke az khodam harf zade basham. migam ta chand da dooste samimie zendegi e man bedunan dar man chi migzare. fekr mikonam kheili door shodam. khube ke 2 ta weblog hast ke maro khub beham vasl kone. hata age faghat hamzad benevise o gahi ham mohsen. ma ama hamamun mikhunim. midunam ke hame mikhunim.

man shomaha ro doost daram o tanha dalile sar zadan be iran khanevadeo chand ta doost hastan, age roozi gharar ba umadan be iran bashe.

shado movafagh bashid o biaiid hamishe baham dar tamas bashim,
Ali (yale)
| |   11:27 AM

Friday, March 20, 2009

بهاریه
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

1. همزاد به حق و از سر شکایت می‌گوید که «چرا هیچ‌کدام از شما در این‌جا نمی‌نویسید؟ مگر این وبلاگ متعلق به شما نیست؟ چرا ... ». حس می‌کنم راست می‌گوید، اما مگر مخاطب‌اش کیست؟ هیچ‌کس. دیگر از جمع قدیمی قطارزرشک مگر چه کسی باقی مانده‌است. یله که فرسنگ‌ها دور است و در دیار غربت «فونت»فارسی هم ندارد، چه برسد به موضوع و دل و دماغ. نوبادی که چنان سرش به کار مشغول است که وقت سر خاراندن ندارد، چه رسد به نوشتن در این‌جا. بقیه هم به همین سیاق سرشان شلوغ است، یکی دو تا هم هستند که دیگر عارشان می‌آید بگویند روزگاری با ما دم‌خور بوده‌اند. می‌ماند همزاد و گاهی من و گاهی کم‌تر از من حنا که بی‌کاریم و نه درس داریم، نه زنده‌گی، نه کرایه خانه، نه ... کوفت و زهرمار. رها کنم متلک انداختن را. خب نمی‌خواهند باشند دیگر، زور که نمی‌شود. هر کس دغدغه‌ای دارد، مشکل تو هم این است که روزانه ببینی کجای این خراب‌شده می‌لنگد، غصه بخوری. به بقیه چه؟ لابد تو این‌طوری به زنده‌گی‌ات معنا می‌دهی و پالایش می‌یابی و دیگری طوری دیگر. بگذریم.
2. نوروز مبارک! البته این تبریک و شادباش‌ها هم بیش‌تر صبغه‌ی وطنی و درون‌مرزی دارد. برای ما که از همه‌جای دنیا گسسته‌ایم و سر در لاک غفلت خود فرو برده‌ایم، نوروز چنین با کیا و بیاست. وگرنه مثلن برای یله که در نیم‌کره‌ی جنوبی فکر می‌کنم روزهای نخست پاییز را تجربه می‌کند، دیگر بهار چندان معنایی ندارد، جز لطفی که از سر هم‌دردی با ما می‌کند و پیام تبریکی که می‌فرستد یا هم‌راهی‌ِ احتمالی‌اش در نشستن بر سر یک سفره‌ی هفت‌سین. به هر حال هر قوم و ملتی جشنی دارند و برای ما نوروز است. نوروزتان مبارک.
3. از مرگ وبلاگ‌نویس بیست و نه ساله در زندان نوشته است. یادم از خودم می‌آید که بیست و هشت‌ساله‌ می‌شوم در سالی که می‌آید. راستی آیا می‌شود با فراموش کردن این خبر و یا ذکری نکردن از آن هم‌چنان خوش‌حال بود از شادی ایرانیان در این روزها؟! آیا می‌شود به بهانه‌ی این‌که نمی‌خواهم سیاسی باشم، از این حقیقت تلخ سرسری گذشت و حتا لحظه‌ای هم به چراغ خاموش‌شده‌ی عمر جوان بی‌گناه افسوس نخورد و اشکی نریخت؟ نمی‌دانم.

ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار!
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش.
(شعرها سایه)

با احترام.
م.آ.
| |   12:10 AM

صفحه اصلی

online casino reviews

همسايه‌ها

روزی روزگاری شاهرود
آریادنه
دیالوگ
آدم کوچولو ها
درنگهای نابهنگام
مخالف فيلترينگ
(صفا فيلتر)





زنان



هستیا اندیش
زنان ايران
تريبون فمنيستي
شادی صدر
مهرانگیز کار
ماهنامه زنان

اندیشه

دبش
هنوز
دکتر سروش
داريوش آشوري
پیام یزدانجو
احمد نراقی
دکتر جواد کاشی
محمد وحیدی
یادداشتهای یک مردم نگار از غرب

ادبیات

احمد شاملو
صادق هدايت
عباس معروفي
خوابگرد

روز نوشت

اميد معماريان

پرستو دوکوهکی
ابراهيم نبوي
الپر
محمد جواد روح
حنيف مزروعي


online slots

بايگانی

آمار وبلاگ